زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
چنان شمعم که امشب کُنج این ویرانه میگِریَم هنوز از غُصۀ بزمِ مِی و پیمانه میگِریَم دل اهل حرم میسوزد از اشک شرربارم پدر جان! در فراقت آنقَدَر طفلانه میگِریَم عجب آرامشی در خانۀ ما بود، یادت هست؟ چنان طفلی که گُم کردهست راهِ خانه، میگِریَم به روی شانهات سر مینهادم وقت خوابیدن ولی امشب ببین از دردهای شانه میگِریَم دلـم تـنگ تبـسّـمهای شـیـریـنت شده بابا تبـسّم کن بـرایم، دیگر ای بابا نمیگِریَم |